اشک قلم

سیر شده گان

سلام ... خوش اومدی اشک قلم من یه درد مشترکم با من هم صدا شو ... هر که هستی یک دل داری با من هم نوا شو .

سیر شدگان کتابی که  ارزوی منه به دست شما برسه لیک .......

تو ایران  به این  حرفا انگ سیاسی بودن  میزنن در حالی که
 
من یه ادم عادی هستم  که فقط   از مشکلات اجتماع نوشتم
 
 از  حرف دل جونهای   که اسیر عشق های پوشالی شدن

 من فقط علیه هوس نوشتم و   داد زدم   که عشق هار ا باید شناخت

 
   تا  کسی مثل خودم اسیر عشق های پوشالی نشه
 
 البته بعضی عشق ها  جاودانه میمونن و به هم نمیرسن

  که این  تقدیر  نه چیز دیگه ای ...........  خیلیها بهم میگن نا امیدی 
 
خیلی ها بهم میگن بدبینی ..... بهم میگن سخت نگیر.............
 
میگن بیخیال باش زندگی  دو روزه  ولی من بارها گفتم
 
دوس دارم با غم باشم دوس دارم    همیشه به خودم سخت بگیرم ...
 

اگه زندگی دو روزه  ...تو این دو روز نفس کشیدن سهمه منه
 
 
نه زندگی کردن  همین  من   کلا بای  نت  دادم   شاید روزی
 

برسه که از کردم  پشیمون بشم و برگردم

 
 به  لطف خدا این وبلاگ هم چنان پا برجا میمونه چون مال من نیست
 
  
   مال همه  قلب های شکسته است 
 
 

 همیشه به یادتون هستم  دوستون دارم 
 
 شما ها بودید که منو ساختید  و من بودم که به مرگ خودکارم رضایت دادم
 
ولیییییییییییییییییییی   خودکار جزئی  از وجود من بود 
 

پ من تا  وقتی نفس میکشم خودکار به دست خواهم بود   به امید  
 
       پاک شدن عشق ها و به امید یه روز خوب

[ دوشنبه ۳۰ آبان۱۳۹۰ ] [ ۱۷:۴۴ بعد از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

من  اینجام

 زنده ام

  با غم هام

 بدون بودن  دستایت  ادامه میدهم

 عشق بازی میکنم با   اندوه

و مینویسم    غم نامه ای

که در شب  شکل میگیرد

 مینویسم  از  ادمی که هست

 از احساسی که هیچ وقت از بین نمی رود

 میدانم

 میخواند

  غم نامه  شب م را

 و  با  متنم  میگرید

 شاید اندکی  تلخ خندی داشته باشد

 که  پیرمرد  غم نامه نویس

دیوانه ای  از جنس  دیوانگیست

........

 ادامه ندم بهتره

 

 

[ دوشنبه ۹ شهریور۱۳۹۴ ] [ ۱۹:۱۷ بعد از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

سیــــــــــگار
 میکشم   , دود میشود
تاوان اشتباهم را ریه هایم پس می دهد
میکشم ......
من از زندگی عمریست کشیدم
 دود،،  بوی  و کام تلخ
سیـــگار سنگین
کنت  قرمز
خون  تغیر یافته از رنگ  قرمز
آدم مزحک
 میکشم
  همچون خنداندن  جماعت
 همچون خوردن آب
 و آرامش دودی
سیــــــــــــــگار روی لب /
 امین بی تنش
 مغز بی سرش
و مرگ بی پرش
بدون پرواز
بدون اوج گرفتن
می روم به زیر خاک
و سیگاری دیگر
آتش  فندک
 شعله جهنم
 شکارچی مرگ
 مینویسم
  از سیگار
 بوی مرگ
 این است
 زندگی یک مرد
 دود
 کار
 بغض سنگین
 کام سنگین از سیگار
کنت  قرمز
 خون سیاه
 جگر کباب شده
 و باز سیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگار

[ چهارشنبه ۲۱ مرداد۱۳۹۴ ] [ ۱۳:۲۹ بعد از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

له میشود غرور زیبایم

همچون له شدن برگ زیبای پاییزی

ک ب زیر پایت له میکنی

صدای خرد شدنش تو را ب اوج لذت میکشاند

تو نمیفهمی که لذتت

مرگ بارترین است برای قطره اشک من

همانم ک غرورم زبانزد بود

همانم ک صد مثل تو میپنداشتن کورم

چشم دارم ولی نمیبینم

حال ک باد مرا چیده و به زمین. انداخت

ب زیر پایت خرد میکنی

یادت باشد برگ خرد شده را باد میبرد

یادت باشد من همانم همانی ک آرزوی داشتنم را در سینه ات میپروراندی

همان ک پنهانی دل نوشته هایم را میخواندی

همان ک. کاج بود

بالا بود

رو ب آسمان بود

باد چید ابر بارید زمین غرید و من غرورم زیر پایت افتاد

من همانم همانی ک واژگانم ب جنون میکشد قلب وحشی دلان را

همان قلمی که گریست

همان که حاصل زمان های جنگیست

همانم ک توی شکم مادر بمباران شد

همان ک تو اوج جوانی نوشت

و داد زد بدون ترس از بمب و ترور فریاد زد

همان ک تو نمیتوانی بفهمیش

بگذریم

از صدای خرد شدن غرورم لذت ببر

همین برای امثال تو کافیست

[ دوشنبه ۱۹ مرداد۱۳۹۴ ] [ ۱۵:۵۲ بعد از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

 تفنگی در دستانم نیست

پاکتی سیگار!

مغزی پر از خون

پاشیدن دود!!

ماشه ی فندک

آتش

شلیکِ دود

زندگی من این بود

 تفنگی در دستم نیست

اما ،  مغزم متلاشی میشود با دود

 سیگار،  مرگ دودی

و من مدام خشاب  عوض میکنم

 و

میبندم به آتش!!

 شلیک ، شلیک  .... شلیک

 قتل آرزو ها 

قتل سرخی لب ها

کبودی زیر چشم ها

اتمام خشاب ها

با شلیک من

 میپاشد  دودم در آسمانها

آسمان خاکستری میشود

و من

  با گریه شلیک میکنم

 و سرفه ای  عمیق 

سردردی شدید  

 تلخ خندی  مزحک 

و باز شلیک 

گویی سالهاست قاتلی

  خاموشم 

 

 

 

[ پنجشنبه ۲۵ تیر۱۳۹۴ ] [ ۹:۰ قبل از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

حال من خوب است

من هر روز شروع ام را با دروغ  به شب می رسانم

حال من خوب است

خمیده نشده ام

سالمم

شاداب

دروغی که همه به  شنیدنش  عادت کرده اند

حال من خوب است

با رفتنت

هیچ تغیری نکردم

حال من خوب است

قرص نمیخورم

عصبی نیستم

حال من خوب است

یهتر  نیز خواهد شد

حال من   خوب است

یک دروغی ساده

 اما بزرگ

 حال من خوب است

 با رفتنت  تنها نیستم

 هزاران مثل تو پروانه اند  و من شمع آنها

 و دروغی دیگر

حال من خوب است

 تو نیز خوب باش

من در آغوش  فرشتگان نیازی ندارم

حال من  خوب است

حال امروز من

حال فردای من

حال من خوب است

و دروغی که ساده است گفتنش

 ولبخندی که بر لب دارم

تلخ تر از  تلخترین  گریه ها

و لبخندی که میگوید حال من خوب است

و دروغی ساده

[ شنبه ۲۰ تیر۱۳۹۴ ] [ ۱۰:۳ قبل از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

من دارم میرم  شما بمونین  

میدونم میخواید بگین خیلی بیمعرفته ما رو تنها گذاشت

 اما خدا میدونه

 چی اومده سرم خدا میدونه که اون  خیلی با گذشت بود از من هم گذشت

منم باید بگذارم و بگذرم دیر یا زود باید گذاشت و گذشت

بیایید

  دل ندیم و دل نبندیم

دنیا فانی ترین هستی خلق شده از خدای جاودانه

 میدونم دارم چرت میگم اما

 خوب حق بدین دیونه شدم  وقتی گذاشت و گذشت

 سخته بمونی و گوشه دیوار  اسمشو بنویسی

سخته پشت پنجره اسمشو  داد بزنی و  هوا بارونی شه

 اره خیلی سخته

اونقدی  منم گفتم خداحافظ

 خوب حق دارم یه بار چرت بنویسم

 نوشته های بی معنی و پر مفهوم 

نوشته های عصبی و واقی  ا

ین حقو  ندارم  بنویسم خدا حافظ ؟

 خداحافظی این بار من  برای همیشست دیگه هیچ وقت این وبلاگ رو باز نمیکنم

 اگه نبستمش به خاطر خاطره هایی که با اون دارم

 و اما در مورد  رومان حس مرگ

اردیبهشت ماه  قبل از خارج شدن از کشور میدم به یه آشنای غریبه

میتونه بسوزونه و میتونه  چاپش کنه

 

 خداحافظ

 

 

 

[ شنبه ۱۵ فروردین۱۳۹۴ ] [ ۰:۰ قبل از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

من  داستانی غمگین است 

داستان  غصه ها و درد ها

داستان گریه ها و بیداری ها

داستان خواب فرشته ها و بیداری کلاغ ها

من  داستانیست از دل دل تشنه ی دریا

من داستان خود من است داستان امین علیزاده

نویسنده ای که نمینویسد

من داستان بودن ها و نبودن ها

داستان خاطرات و جای خالی

داستان عشق و کشک

داستان سفره عقد با یکی دیگر

داستانی واقعی از ادمی که غیر واقعیست و درون رویای خود

واقعیت های زندگی را مینویسد من داستان آینده است داستان من و عشق من

امروز  داستان من را خواهم نوشت  رومانی سرشار از غم

آغشته به اشک

ادامه دارد ....

[ یکشنبه ۹ فروردین۱۳۹۴ ] [ ۱۱:۵۱ قبل از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

سلام   عید تک تک بازدید کنندگان عزیز من مبارک باد 

بهتره بگم عید همه مبارک باد

 خوب   اقا یا خانمی با شماره 914 دو بار زنگ زد

هر دوبار که جواب دادم ایشون  قطع کردن  تا جنسیتشون نامشخص باشه

و بعد از چند لحضه مسیج هایی فرستادند

که براتون اینجا میزارم

:

مسیج اول ایشون / افتخار اشنایی میدین

مسیج بدی/میشه به اندازه چند تا پیام وقتتون رو بگیرم . مزاحم نیستم

ایشون / ؟؟؟؟؟

ایشون / بازم میگم مزاحم نیستم

ایشون / منتظرتونم  فعلا

جواب من بعد از  5 مسیج / بفرمایید

ایشون / یکی از بازدیدکنندگان همیشگیتونم و عاشق نوشته هاتون

ایشون / همیشه لایکه قلبمه

پاسخ من ممنون شما لطف دارین

ایشون / میشه بیشتر اشنا بشیم ؟؟؟پاسخ من / از چه لحاظ

ایشون / خیلی بیرحمین با دلم بازی کردین بای (شکلک افسرده هم فرستاده بود )

پاسخ من / مگه دلتون اسباب بازیه .

اولا معرفی کنید دوما بگین چی میخواید

سوم چرا فکر می کنید با دلتون بازی کردم

ایشون / یک ساعته منتظر جوابتونم

و جواب من / تا جواب سه سوالمو ندید جوابی نخواهید شنید.

ایشون / از طرز نوشته هاتون فکر نمیکردم اینطور برخورد کنید  !!! خدا حافظتون

بازدید کنندگان عزیز شما بزرگ واران قضاوت کنین

درضمن من متاهل هستم و همسرمو دوس دارم

اگه شمارمو دادم فقط به خاطر پیشرفت

دل نویسی و عاشق دلی بوده همین

عید همگی مبارک

 

 

[ جمعه ۲۹ اسفند۱۳۹۳ ] [ ۱۷:۴۴ بعد از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

یه حس میگه

زندگی کن مرد باش و نامردی را داد نزن

یه حس  توی وجود من داد میزنه

بس کن از غم ننویس  خدا خواست تو رو امتحان کنه

از درد ننویس

یه حس

یه حس عجیب میگه  عاشق دنیات باش به زندگیت برس

نفس بکش با نفست  خوشحال باش و زندگی کن

عاشق باش و عاشقی کن

یه حس میگه بسه این همه داد زدن از غم

بسه درد رو  نوشتن

بسه گریه کردن

 اندکی بخند

اشتباه نکن درست اومدی ا

شک قلمی که  همواره غم نامه نویس بود

و درد را با اشک می ستاد

این بار می نویسه بخند

آره بخند

لبخند بزن

و شاد باش

 سرور کن که تو دنیا رو  پیش خودت به خاک کشوندی

بخند به سرنوشتت  که خدا خواست امتحانت کند

آری بخند

بخند

 

[ شنبه ۹ اسفند۱۳۹۳ ] [ ۱۷:۵۱ بعد از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

همین الان  اسم اشک قلم رو  تو  گوگل سرچ کردم دها سایت و وبلاگ معرفی شد

همه رو یکی یکی باز کردم  و   شروع به خوندن  مطالب کردم 

انصافا بعضیاشون خیلی  عالی مینوشتن و لیاقت اسم اشک قلم رو داشتن  درس بر عکس من

اما  اشک قلمی که سکینه نام داشت و از چیزهایی مینوشت که ربطی به  اسمش نداشت از جنگ و دفاع و انقلاب

 خوبه ها ولی  اشک قلم  واژه ای انتقادی  و آینده نگره

کسی بود به اسم مرتضی غلامی  این برادر بزرگوار  اشک قلم رو برای  جغرافیا و زمین شناسی به کار میبره

 مسخره س مگه نه ؟

اینها  چیزی نیست که منو عصبی کرده

وبلاگی با  mildrain.کام  با همون اسم اشک قلم من   با استفاده از شعرا و دلتنوشته های من  تبلیغات مثبت 18 انجام میده

بی پدر  من   دلنوشته ی سفر رو برا کربلا نوشتم نه  برا سود از طریق  تبلیغات  ناشایست

 نمیدونم چی میگم امیدوارم شما هم منو ببخشید واقعا عصبی شدم

[ سه شنبه ۲۱ بهمن۱۳۹۳ ] [ ۱۷:۳۰ بعد از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

به نام خالق قلم

رومان حس مرگ

اشک قلم ( امین علیزاده )

تقدیم به همه ی عاشق دلان

تقدیم به همه ی ایرانیان

تقدیم به پدر و مادرم

تقدیم به دوستان خوبم و همه انهایی که در شخصیت  سازی این کتاب نقش داشتند .

 

حس مرگ:احساس درون چهار دیوار یک زندانی یعنی احساس مرگ یعنی نبود امید یعنی پیوند آرزو ها با خاطرات من امین . کنیه ام اشک قلم .امروز از اخرین احساس خواهم نوشت حس مرگ. قلمم غمگین است چشمم گریان و درون روحم طغیان .کاغذ سفیدم با جوهر آغشته ب سم واژه ها هرآن سیاه تر میشود

حس مرگ صفحه دوم! زبان برانم دیگر نای فریاد ندارد اندک انرژی ک دارم را صرف نوشتن میکنم تشنم بود و بر اثر خون ریزی زیاد تشنه تر میشدم آب آب جرعه ای آب. از وان حمام خون آلود بلند شدم ب زحمت خودمو ب یخچال رساندم بطری إب را برداشتم کمی خوردم .برای چند لحظه خندم گرفت قهه قهه بلندی زدم من ک میخواهم بمیرم مایع حیات ب چ درد میخورد؟ برگشتم تو وان و دفتر خیس شده را از لبه ش ورداشتم

ب نوشتن وصیت نأمه م ادامه دادم خون ک از بازوی چپم ب اثر خود زنی ب وان می چکید کم کم خشک میشد دوباره تیغ را ورداشتم میخواسم با درد بمیریم چون درد تنها دوست من بود این بار با چندین ضربه چند جای سینه ام را شکافتم .خونم سیاه و غلیظ بود. و وقتی با آب ادغام میشد رنگی زیبا خلق میکرد ...اشکانی ک از روی گونه ام ب زخم های سینه ام سر میخورد دردم را چند برابر میکرد

کم کم سرم گیج میرفت .خوشحال شدم .یعنی بلخره خواهم مرد. از زندگی منع خواهم شد؟ دیده گانم تار و تار تر میشد .حس عجیبی بود. حسی ادغام شده از خوشی .درد. تشنگی. و ترس اولین بار بود همچین احساس توصیف نشدنی بهم دست میداد .با همین احساس ناب خاموش شدم. وقتی چشمانم باز شد پرستاری لبخندی زد و گفت خوب خوابیدی . از سردردم فهمیدم زندم.

 با صدای آرام و بغض آلود گفتم؛ من کجام؟ گفت بیمارستان سعی نکن حرف بزنی و اومد ی آمپول از دریچه سرم زد و رفت... با عجله خواستم بلند شم اما بدنم سنگین بود .و سست بودم حتی نتونسم بلند شم طولی نکشید ک باز خاموش شدم... این امر ک بعد از بیدار شدنم آمپول بزنن و بعد ناخواسته ب خواب برم چند باری تکرار.شد خدا میدونست محتوای آمپول چی هستش و چرا تزریق میکنن

. ی روز ک بیدار شدم .گفتم جان بچت آمپول ن.گفت قسم نده اجباری واسه کارم زحمت کشیدم گفتم لاقل جواب سوالمو بده /با صدای لرزان بپرس.؟ چند وقت اینجام. دو هفته این وضع تا کی ادامه داره. نمیدونم. باشه بزن ولی دفعه بعد اجازه بده یکم بنویسم ی کاغذ و خودکار هم میخوام گفت نویسنده ای.. ن ولی نوشتن آروم میکنه زد و رفت. نمیدونم آمپولها چن ساعت اثر داشتن فقط میدونم چند ثانیه بعد تزریق .خاموش میشدم

وقتی برای بار چندم بهوش اومدم باز هم دردی از ناحیه سینه و بازو حس کردم ی پرستار دیگه مشغول کشیدن نخ های بخیه زخمام بود ... بش گفتم اون یکی پرستار کجاست؟ نیش خندی زد و گفت الاناس ک خانم تشریف میارن از سوالم زیاد خوشش نیومد مثل این ک حسودیش می شد بقه نخ ها را ب سرعت و بدون احتیاط کشید .و با یک ادا و اطفال غیر معقول گذاشت و رفت. پرستار همیشگی اینبار توی دستش گل بود .گذاشت توی پارچ آب میز کنار خودش. گفتم همسرتون داده؟ لبخندی زد و گفت ن من مجرد هستم.

خودکار و کاغذ یادم رفت بخرم ولی خودم تو کمدم دارم .قول میدی بلند نشی باشه خیالت راحت بلند نمیشم. لطفا برو و بیار. از اتاق رفت بیرون منم از فرصت استفاده کردم و ب زخمای بازو و سینم نکاه کردم ب نظر وحشت ناک بودن .اما در معرض دید عموم هم نبودن

 وقتی ب اتاق برگشت.در زد و برای داخل شدن اجازه خواست .با صدای خسته و سست ؛ بیا تو .اومد و کاغذ رو داد  دست راستم رو  ب سمت خودکار دراز کردم گفت ب دو شرط وقتی کسی میاد داخل قایم میکنی و خودتو ب خواب میزنی و بیشتر از ده دیقه در روز اجازه نوشتن نداری و بعد خوابت کاغذ و قلم رو با خودم میبرم. باشه ممنون لطفتو جبران میکنم. .خواهش میکنم وقتت شد 9دقیقه و 50ثانیه ب چشماش زل زدم. اولین بار بود چشم تو چشم یک شخص از جنس مخالف نگاه میکردم.

ب نظر مصمم بود و بعد از چند ثانیه از سر حجب و حیا سرش رو پایین انداخت و رفت گوشه ای روی صندلی نشست .شروع ب نوشتن کردم.خدایا اکنون ک از نعمت آزادی محرومم کرد ای. اینک ک در حبس کالبدم قرارم داده ای توانی ز نوشتن اطاء کن بار الاها روز ها و شبها مفهومی ندارن .یاریم ده ک زیباترین بغض قلم را ب کاغذ باز نویسی کنم

ای خدای مهربان تو ک مرگ مرا ب حکمتی از من دریغ کردی نجاتم بده . رهایم کن از بند درد, خدایا من احساس کردم حس مرگ را این حسیست ک تو در وجودم آفریده ای .بی شک بنده ی بند گسیخته ات را دوس داری ک مانع مرگ گناه آلودش شدی ای مهربان تری بخشنده ببخش ظلمی را ک در حق جسم مجروحم انجام دادم من بنده ی خوبی نبودم و نیستم خدایا راه خوبان را نشانم بده ک تو ای توانای مطلق

 رو به پرستار کردم و گفتم .برای امروزم بسه این خودکار و این کاغذ در اختیار شما. فقط ی خواهش کوچیک ازتون دارم .فردا هم کاغذ و خودکار ب من بدهید و نوشته هایم را امانت پیش خودتون نگه دارید. باشه حتما .راستی چنتا سوال بپرسم؟ .بپرسید همه بیمارای اینجا تحت چنین مراقبتی قرار میگیرند؟. لبخندی زد و گفت همشون پسر رئیس جمهور نیستن.شما به خواسته ی پدرتان تحت چنین کنترلی هستید

 

 برای خوندن ادامه داستان باید رمز عبور داشته باشید  چون این رومان چاپ نشده  نمیتونم بدون پسورد  بزارم

امیدوارم درک کنید .

البته به  آشنایان و افراد مورد اعتماد پسورد داده خواهد شد .

راه های  ارتباطی من با شما :

ادرس الکترونیکی :ashk_ghalam021@yahoo.com

شماره تماس :09148742501

امیدوارم بتوانم این رومان رو تا  عید امسال چاپ و  انتشار کنم

همچنین تصمیم دارم دوباره شاگردانی رو از روی استعداد برگزیده و آموزش دهم

لازم به ذکر است این کلاس ها به طور رایگان  و به صورت مجازی برپا خواهند شد

برای ثبت نام  عدد یک را به شماره 09307711912 ارسال کنید .

با تشکر

امین علیزاده اشک قلم

[ جمعه ۱۷ بهمن۱۳۹۳ ] [ ۱۷:۲۲ بعد از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

 

 ......... ادامه دارد

این نوشته ها شاید مسئولینو قلقلک بده

برا همین پسورد میزارم  نوشته های که به رنگ سبز  هستن

 پسورد خواهند داشت

برای  گرفتن پسورد  یا تو نظرات  یا با پیام کوتاه درخواست کنید

[ شنبه ۴ بهمن۱۳۹۳ ] [ ۱۳:۳۸ بعد از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

جنبه  نداری نخونش  دوس ندارم فوشم بدین »

خیلی  دوس دارم سکوتم و بشکنم و بنویسم /

خیلی دوس دارم  از حصار هایی نامرئی فرار کنم

 خیلی دوس دارم آزادانه با خودکارم به دنیایی فرار کنم

 که توش حصار نباشه

 که توش آزاده گی باشه و به جای کینه ها

عطر گل دوستی   از روی سینه ها  هویدا کنه

............ ادامه دارد

[ شنبه ۴ بهمن۱۳۹۳ ] [ ۱۳:۳۶ بعد از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

 

قسم به واژگانی  که خدا  در دلم آفرید .
 قسم به خودکارم که در تاریکی شب
حرف به سخن گشود و نوشت مرگ بر عشق
 قسم به تک تک تار های گیتارم که همدم تنهایی هایم هست
 قسم به شرافت چشمانم ک خود حجاب بود برای غریبه ها
 قسم به جاده ها که لمسم کرده اند

.......... ادامه دارد

[ شنبه ۴ بهمن۱۳۹۳ ] [ ۱۳:۳۴ بعد از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

be omid khoda  

va ba eshgh be emam mazlomeman 

shanbe hmin hafte 

azem diyare asheghan karbala hstam  

hrkasi az man del khori be del dare  

lotfan halalam kone 

tak taketon  ro faramosh nakardam  va age khoda bekhad naeb zyare hamaton khaham bod  

 

omid varam to safare badi ba tak taketoon hamsafare karbala basham

[ پنجشنبه ۱۳ آذر۱۳۹۳ ] [ ۱۵:۱۰ بعد از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

حالم خوب نیست

هیچ وقت خوب نبود

زندگیم غم ناک

قلبم شکسته ام

آرزو هایم بر باد رفته

هدفم مرگ !!!

حالم خوب نیست

احوال الانم ؛حال دیروزم و آینده ی تاریکم

خوب نیست

نمی خواستم بنویسم اما چه کنم بغضم فراوان است

آهنگ  زندگیم غمگین است و من تنهاترینم

تنها  ؛ تنها ؛ تنها؛

آوای آرام بخشی ندارم

زندگیم این است 

دروغی  وحشتناک

حالم خوب نیست

هیچ وقت خوب نخواهد شد

امیدی ندارم بر ادامه طوفان غم

منم امین  نمیخواهم بنویسم لیک

چاره ای نیست بغضم فراوان است و من

تنها ترینم

تنم  .  روحم

قلبم

سرشار از درد است و من

دروغگوی ماهری هستم

دروغ هایم را خود نیز باور کرده ام .

امیدی به ادامه زندگی نیست

حال الان من این است

............................................

.............................................

............................................

چند خط خالی!!!!!

 

 

 

[ چهارشنبه ۹ بهمن۱۳۹۲ ] [ ۱۵:۵۸ بعد از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

سیر شده گان

خالقش را از دست داد

بازگشت همه به سوی

اوست

برای مشاهده اگهی ترحیم لطفا  ادامه مطلب را کلیک کنین


ادامه مطلب

[ چهارشنبه ۲۷ آذر۱۳۹۲ ] [ ۱۲:۳۴ بعد از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]


بی صدا ساکن در کنج اتاق نشسته ام .

گویی مجسمه ای از فلاکت را گوشه اتاق قرار داده باشی
 
خاموش و بی حرکت

خاموش و بی نفس

بدون تپش قلب

بدون هیچ احساسی

بدون هیچ دردی

بدون هیچ عشقی خواموش خواهم ماند

بی صدا خواهم گریست .

بی تپش قلب خواهم نشست

توی کنج اتاق دلواپسی


خاموش خواهم ماند

تو هم خاموش کن

عشق مرا در سینه خاموش کن

خاموش کن

بیصدا فریاد مرا خاموش کن .

شعله های از اشکانم فواره میکند

اشک های مرا خاموش کن

قلبم را خاموش کن

دیگر امیدی به استارت خوردن ندارم

دیگر نمیخواهم روشن شوم

نمیخواهم زندگی کنم

عشق مرا در دلت خاموش کن

شمع اسم مرا خاموش کن

ستاره اسمانم را خاموش کن

با تو ام ای خدا

تو که شماره تلفنت را روی من خاموش کرده ای

تو که جواب مسیج هایم را نمیدی

تو که ....................

خاموش کن زبان برانم را خاموش کن

قلبم را خاموش کن

چون

خاموش خواهم ماند

خاموش

خاموش

همانند بوسه ای از مرگ

خاموش خواهم ماند

بچه ها مخاطب این شعرم خاصه /ی وقت نگید کافر شدم خدا میدونه که چقدر دلم گرفت وقتی نوشتم خدا گوشیتو روشن کن و جوابمو بده/ این متن تقدیم به دل شکستگان


 هرچند قول داده بودم برای عموم نظارمش اما  واقعا داغونم ایکاش بتونم دوام بیارم



[ دوشنبه ۱۸ آذر۱۳۹۲ ] [ ۲۲:۱۵ بعد از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

شاید نبخشمت.
زندگیمو بردی
.آرامشمو بردی .
دیگه دستام خالیه
دیگه حتی خودکار هم ندارم .
تو ک شعرامو سوزوندی
منم بسوزون /
توکه تک ماه اسمون  قلبم بودی
تو بگو چرا نامردم .
تو بگو تو که رفتی
توکه منو تنها گذاشتی تو بگو چرا ؟
بگو چرا  ازم متنفری
من که زندگیمو باختم
من که به پای غرورت سوختم
تو بگو چرا نامردم
تو بگو چرا نامردم 
 میدونم حرفی نداری
میدونم سرت میخوره به سنگ
میدونم
ی روزی برمیگردی
بدون هیچ پلی رو پشت سرت سالم نزاشتی /
برای همیشه برو  برو برو برو


[ یکشنبه ۱۷ آذر۱۳۹۲ ] [ ۲۳:۳ بعد از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

بار 3ومه که پیشنهاد دریافت کردم  که  از خودت  هم تصویر بزار ./

امید وارم به زشت بودنم نخندین 

برای دیدن عکس ها به  ادامه مطلب مراجعه کنید



ادامه مطلب

[ دوشنبه ۲۷ آبان۱۳۹۲ ] [ ۱۵:۱۵ بعد از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

 

az eshge vaghei..

....az maramo marefat...

از زمان ماضی

که چگونه دوست داشتنی در وجودت نهفته بود

ای خودکار مشکی بنویس هر انچه

باید ماندگار شود

: بنویس از زیبای آن هنگامی که اولین بار گفت دوستت دارم

بنویس از لطافت اولین نوازش گونه هایم

و بنویس از

غمهای که با لمس محبتش از بین میرفت

ای خودکار

ان هنگام حالا شده است خواب و رویا

الان

من دیگر تنها هستم پس

خودکار مشکی خوبم

بنویس و درد را با کاغذ به ارمغان من بیاور

که بی وجود

بی وجود منای عشق

نمیتوان آسوده زیست

 

[ جمعه ۱۷ آبان۱۳۹۲ ] [ ۲۱:۲۸ بعد از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

  در این سرما وجود دخترک  کبریت  فروش را هم نمیتوان  حس کرد

نمیتوان  صدایش کرد

نمیتوان  چشم به راهش بود

 در این سرمای زمستون  عشق

 باید نوشت تا گرمایی  از دست رفته اش را  خاطره کرد 

در این زمستون سرد باید  خودکار را به گریستن وا داشت

 باید    با کلمات بازی کرد باید

 نوشت و   کاغذ هایی  سفید را آلوده به عشق کرد

باید ماندگارش کرد

زیبا یا زشت ...

باید نفرین کرد  قلب  بی صبور خود را 

باید  فراموش کرد ندا هایی عاشقانه اش را

باید  نباید ها را  فراموش کرد

باید زمستون سرد را گذراند تا به بهار  رسید

باید  همچو پروانه از پیله ی درد  خارج شد

باید بیداد کرد    از عشق

باید  قلب را پاک کرد از عشق


[ دوشنبه ۶ آبان۱۳۹۲ ] [ ۲۲:۸ بعد از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

  زندگی را با غم  ساختم ...

                                   ساختم و سوختم....

                                                               زندگی جایگاهیست پر از دروغ

 زندگی جایگاهیست پر از ستم ...پر از آه مظلوم

زندگی نوشتن خاطراتیست از تک تک ظلم های دیده

زندگی حقیقتیست پر از تلخی

 اما من و تو .. شاید هم ما

آن را به دروغ  سرشار از خوبی و زیبایی می پنداریم  زندگی

این است

 حقیقتی نهفته در قلب من و تو ...شاید هم ما !

 زندگی معمایست عجیب از ذات بشر

اینده ای سیاه  و مبهم  و امید های پر از کذب و ریا

زندگی حقیقتا  دروغیست  ساخته ذهن  من . و   تو ...و شاید هم ما

ساده گرفتمش سخت شد بر گریبانم ! سخت گرفتمش

به دار آویخت  اعتقاداتم

طبل بیخیالی بر دور اتش حسرت های نداشته  زدم

پایکوبی کردم / اما من رقاص خوبی نبودم ...نیستم ...و نخواهم شد

زندگی اثار عشق است بر تمام  خاطرات

اما کسی  ب فکر میرود کدامین عشق

 کسی میتواند بگوید  عشق را میشناسد

 کسی مفهومی درست از عشق میداند ؟

شاید در جواب سوالاتم بگوید  اره اما یقینن

در اشتباهیت


[ دوشنبه ۲۲ مهر۱۳۹۲ ] [ ۱۲:۸ بعد از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

مينويسم از خدا كه اين گونه حقيرانه به  تقويم زندگيم  سالي نو مي بخشد

مينويسم  از حكمتش ك آش نخورده و دهن سوخته برايم رقم ميزند و نميدانم در چيست حكمت داستان من

 داستان  كه............ نه  داستان نه كابوس نفس هاي بي هدف من

 نا اميدانه  مينويسم  هرچند قلم با من اين بار همصدا نيست ...ولي گله مندم از خدا

 گل مندم از وطنم ....و دلگيرم از تبريز شهر نفرين شده !!! با مردماني پست

در كشوري كه  مردمان وطنم  مرا مجنون و  ديوانه مي پندارد  ارزش زيستن چيست

؟؟؟/

در شهري كه مردمانش پسترين اند   ارزش زيستن را درك نميكنم شايد اين است علت  ديوانه ناميدن من

نفرين بر اين مردمان و نفرين بر خاك كه برترين ها را گرفت و پسترين ها  حاكم اند  نفرين من بر شهر كثيف تبريز

گرچه  پاكترين ميپندارند  و نامش را شهر اشراف مي نامند . اما حقير ترين هستن و پست

[ یکشنبه ۳۱ شهریور۱۳۹۲ ] [ ۱۱:۲۳ قبل از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

نوشتن دوباره من   به خاطر بچه های گل  روم قصه دلهاست  پس به افتخار انها  شروع خواهم کرد

 من از دیار ایران  با صدای نالان  و گریان ، در اتاق  عشق مینویسم .

از کملیا ها  و فریدون ها و تراوت بیتا ها ؛   مینویسم  بی تو ام  داخل روم عارفانه ها  مینویسم از دریای  بیکرانه .

من از قصه دلها مینویسم . شاد

خندان

 گاهی هم مثل ابر گریان

مینویسم از سکوت باران   مینویسم و خواهم نوشت

  درود بر قصه دل ها  سلام بر  بکس  پاک دلها  سلام بر  اینه  زلال  سلام بر موزیک پاک قصه ها

 سلام بر همه  انهایی که اسمشان یادم رفت  سلام بر  عاشقان  دل پاک سلام بر   چت روم قصه دلها

[ جمعه ۱ شهریور۱۳۹۲ ] [ ۱۶:۵۵ بعد از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

مست بودم.

 

مست جرعه اي ؛از مي كده  اندوه 

 

دردم با مستي به اوج رسيد.

 

زير لب  ارام خواندم .

 

با چشماني پر از اشك

 

با  قلبي آكنده از درد

 

 خواندم

 

با بغض خاطرات

 

 خواندم با نغمه هاي عاشقانه ...

 

همچون اهنگ مستي

 

ارام زمزمه را شروع كردم

 

مستيم درد منو ديگه دوا نميكنه غم با

 

من زاده شده ديگه دعوا نميكنه 

 

... خندم گرفت .

 

 مستي و درد با هم پيمان برادري بسته اند .

 

همچو جام و باده

 

من كه از باب خوشي مست نبودم

 

من كه با باده ......

 

من كه غمگين ترين باده خوار  دنياي غريب وبي كسي هام 

 

من چرا  از مي  گلمندم

 

من چرا مستي را ...سرزنش كردم

 

من چرا  فراري از غصه هام

 






[ پنجشنبه ۱۶ خرداد۱۳۹۲ ] [ ۲۰:۳۰ بعد از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

پرسیدن خطا نیست ؛

خواهم پرسید ک چگونه نفس می کشی

چون عمر من با نفس پوچ

به فنا محکوم ماند

نفس بکش

اما

 نه با غم

 بیخیالی را داد بزن

پایکوبی باش که

در حال گریان

نیز تبل رقص می کوبد

ضعیف نباش

چون خودت یادم دادی

انسان ضعیف انسان نیست !

پاک باش همانند اب

جاری باش

تبخیر نشو

به اسمان سفر نکن

به اوج نرو

زیرا

ابر ها

بی وفایند 

با اندکی تراکم

به زمین می کوبند

تن مجروحت را

به دریا برو

برس به دریا

دریا باش

زیبا و با وقار

بزرگ و آرام

نزار طوفان بر تنت

 تلاطم غم دهد

 نزار آرامش و گرمی آفتاب

خامت کند

نزار با گرمای تنش

 از وجودیتت وز دریا

جدایت کند

صبور باش

استواری را از کوهی بیاموز

که

 تو در وجودش تولد یافتی

و

از آن سرازیر شدی 

به دریا رسیدی

آرام باش

هرچند مرغان ماهی خوار

زخم بر گستره تنت

به هنگام شکار ماهیان امیدت

میزنند

به یاد داشته باش

امید های کوچک

تولد می یابند

 بزرگ میشوند

همانند

ماهیان آزاد 

زندگی   همیشه پرتلاطمه گاهی وقتی اسمون بالای سر ما ابری

گاهی وقتا نیز  ابی !!  ولی به یاد داشته باش اسمان دلت  هر رنگی که هست

نباید ...بیش از توانت به فکر صعود باشی

...چون ...

همیشه اسمون  ابی  نیست

 بعضی وقتی خشمگینه و  از شدت درد به رنگ خاکستریه ....

سعی کن شکستو فراموش کنی نه این که باش زندگی کنی

 تقدیم به دل شکسته ات

 


[ سه شنبه ۳ اردیبهشت۱۳۹۲ ] [ ۲۰:۲۱ بعد از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]




خدای من

 خالق  تمام هستی

 خالق عشق و زمین و تمام  پستی

 پروردگار زیبایی ها و  عشق ها و  کشک ها و دوغ ها

 تو را قسم میدهم

 به انچه در  فکرم جریان دارد

 به انچه تو در  اعماق افکارم به تولدش رضایت دادی

به انچه از وجودیت معنایییییییییییییی

پست تر از معنای عشق را  در من

در قلبم سرچشمه داده

 تو را قسم به درد ها

 که یگانه واژه  قلم م  هست 

تو را به نام ...ننگین  عشق  قسم میدهم

 سرشت م

را

بگیر

 جانم بگیر و نفس برایم در سینه  امان نده

که تو خالق همه  و همه و همه  هستی

 

 

Avazak.ir Line25 تصاویر جداکننده متن (2)

 

 

 

[ سه شنبه ۲۰ فروردین۱۳۹۲ ] [ ۱۹:۵۸ بعد از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]

عشق بدترین خاطره از زیبایست !

 

زیرا :

 

وفا  در آن کشک !

 

خیانت: فراوان !

 

دروغ : اکثریت !

 

و

 

محبت : حداقل

 

است .

 

عاشق شدم

 

شکستم

 

اشک قلم به وجودیتم تجلی خاطره شد

 

خودکار شکستم

 

سپس به کالبد خودکارم پناه بردم

 

و در ماتم  مرگ خودکارم

 

! گریستم !



 

 


 


[ دوشنبه ۱۲ فروردین۱۳۹۲ ] [ ۱۳:۱۵ بعد از ظهر ] [ امین علیزاده ]

[ ]